![]() |
![]() |
|
| دقایق دلنشین |
با کوهی بر دوشم از کنار نگاه بی تفاوت تو میگذرم در خیالم بدنبال کمکی از تو میگردم چشم بر هم میگذارم و بر رویاهایم میخندم
بغض سنگینی در گلو دارم که حتی با مهربانی هم نشکست در کوچه های دلتنگیم نگاه مهربان مادرم گم شد چشم بر هم میگذارم و اشکهایم را رها میکنم کنار پنجره آرزوها تنها نشسته ام و پرواز کبوتر تنها را نظاره می کنم آیا کسی پروازش را می بیند؟ چشم بر هم میگذارم کبوترها را میشمارم دنیای بدیست جای خالی خوبهارا کسی نمیتواند پر کند میگذارم همه همه چی بگویند سکوت میکنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 1:50 PM توسط باران |
|
یک شب پر از ستاره را
در چشمانت بیتوته کرده ام آرامشی که در حجم زمان پرسه می زد را در تراکم تیرگی شسته ای با باران نگاهت... در آغوش کدامین منجی سرگردان بی خوابی می کشد شهر؟!!!... و کدامین ذهن تداعی کننده واپسین دم فرداست؟ قفل بزرگراه تا انتهای ضیافت سراب، با کدام دست شکسته خواهد شد؟ تندیس انزوا را عریان تر از همیشه بر قاب کدام آئینه شکسته به نظاره بنشینم؟... حالا که چهار فصل شعرم را در سراشیبی کوچ می سرایم، از تو خواهم گذشت. در زمانه ای که شقایقها شاعرند، لاله عباسی ها باید درکدام کوچه پس کوچه ها قدم بزنند و غروب دلتنگ را تماشا کنند و آه بکشند. اما... در این حرکت،من از کدام قبیله ام ؟ نه شعرم و نه شاعر........... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 10:8 AM توسط باران |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 3:32 PM توسط باران |
|
|
دلم می خواست، یکبار دگر او را کنار خویش می دیدم، به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم، دلم یکبار دیگر، همچو دیدار نخستین، پیش پایش دست و پا میزد. شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد. غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو میکرد. دلم می خواست: دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیرو رو میکرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:49 PM توسط باران |
|
|
بيا تا دوستي هايمان را با گلهاي سرخ آغاز كنيم و عشقمان رابا ياسها آذين كنيم. بيا تا با هم ماندن را به زنجير وفا بسپاريم وكلبه ي عشق رادر بهاردر كنار جنگل بسازيم. بيا تا آسمان قلبهايمان را آبي كنيم وتنها من وتو پرنده هاي آن باشيم. بيا در كنار دريا همراه با پرستوهاي عاشق آن ترانه ي عشق بخوانيم تا كه دنيا باور كند عشق ماندني است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 5:53 PM توسط باران |
|
![]() هر بار که دفتر دلم را می گشايم
ورقهای زرد و کهنه ی خاطراتت را بياد می آورم و پرنده ی دلم بال و پر زدن در قفس را دوباره تکرار می کند و من دوباره حبسش می کنم و کليدش را به اعماق دريای وجودم پرت می کنم تا مبادا دلم هوايت را کند و به گرداب عشق اسير شوم و هر بار که می خواهم دريچه ی قلبم را برای کسی باز کنم ترديد مانعم می شود نمی دانی بعد از رفتنت چقدر تنهايم و حيف و هزاران حيف که ندانستی چرا به انتظارت ننشستم. ولی بدان وقتی دريچه ی قلبم را به رويت قفل کردم، ندانستم کليدش را کجا انداختم...
. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 10:43 PM توسط باران |
|
خلوتم را نشكن خلوتم را نشکن.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 5:57 PM توسط باران |
|
|
تو واسه من عزيز تر از آني كه از تو دل گير بشم من، محاله از تو سير بشم كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره اينو بدون طفلي دلم به عشق تو اسيره كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره اينو بدون عاشق تو داره واست ميميره من ، محاله از تو سير بشم توي اوج بي كسي هام دل واپسي هام ياوري از غيب رسيد به فرياد شكر خدائي كه تو رو به من داد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11:9 PM توسط باران |
|
|
در ساحل عشق, امواج بر صخره ی استقامت می تازد , |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 0:33 AM توسط باران |
|
عشق چيست؟ به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟ اشك از ديدگانش جاري شد و گفت ديوانگيست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 11:42 PM توسط باران |
|
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم ....از عشق تو.....از داشتن تو... اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 9:46 PM توسط باران |
|
مرا از شاخه بچین! و خارهایم که از قلب خونین من تغذیه کرده اند لمس کن و بگذار با شکوفه های غنچه هایم لبخند شادی بر لبان تو نقش بندد. مرا از شاخه بچین و مانند پروانه ای عاشق پیام عشق مرا بشنو...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 1:46 AM توسط باران |
|
|
صدای سکوت فضای غمگین قلبم را پیچیده ، تنهایی آمده و وجودم را با سردی وجودش پریشان کرده .... من در اوج بی کسی ام ، کسی نیست اینجا جز تنهایی که همدرد من است! برایم میخواند آوازی با صدای آرامش ، میداند که در قلبم چه میگذرد و میخواند راز درونی ام را ! در این آرامش ظاهری و ناخواسته ام ، باطنی آشفته دارم ، از صدای آواز عشق بیزارم که مرا اینگونه در حسرت روزهای بهاری برده است ! من در اوج تنهایی ام و تنهایی در اوج خوشحالیست ، زیرا دیگر تنها نیست و مرا دارد! وقتی به درد دل تنهایی گوش میکنم با خود میگویم ای کاش که از آغاز تنها بودم که اینگونه درغم پایان ننشینم ! آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد ، بیقرار و بی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد ! با اینکه در اوج تنهایی ام اما با تنهایی رفیقم ، هم او درد مرا میفهمد و هم من راز تنهایی را از نگاه پرنده تنها میخوانم ! دیگر شب و روز درد مرا نمیفهمد ، ماه نگاهش به عاشقان است، ستاره ها به سوی دیگر چشمک میزنند و خورشید به آن سو میتابد که کسی آنجا به انتظار نشسته است! من در اوج تنهایی ام و میدانم که تنهایی در این روزهای بی روح دوای درد قلب شکسته ام نیست ! گرچه پر از درد است اما باید سوخت ، گرچه تلخ است اما باید طعمش را چشید ! تنهایی زودگذر است ، اما گذر همین چند لحظه مرا می آزارد! خواستم به فردا امید داشته باشم ، غروب که رسید مرا از فردا نیز ناامید کرد! به انتظار طلوعی دیگر مینشینم ، یک شب دیگر در اوج تنهایی و شاید یک آغاز دیگر در فصل عاشقی ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 6:0 PM توسط باران |
|
|
زیبا ترین تصویری که در زند گانیم دیدم.نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 4:22 PM توسط باران |
|
|
دوستت دارم را،
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام اين گل سرخ من است... دامني پركن از اين گل كه دهي هديه به خلق كه بري خانهٌ دشمن كه نشاني بر دوست راز خوشبختي هركس به پراكندن اوست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 تیر1387ساعت 10:44 AM توسط باران |
|
|
از چه بنویسم، از زیباترین احساس، یا تنهاترین دل، از جاودانه ترین عشق ، یا آسمانی ترین مصیبت، از اسیرترین تن ، یا طوفانی ترین ذهن، از شیرین ترین غم ، یا که از بیمارترین قلب ؟، آه، چه اهمیتی دارد که چه چیز طغیان یافته است در درونِ من ؟ و چه چیز وحشیانه می دَرَد قلبم را؟ من به این کنجِ خلوت خود دل سپرده ام . جرعه جرعه جامِ غم را سر می کشم، و چکّه چکّه از چشم ها غم می بارم، زیستنم بهر بهره ای نیست ، بل برای پایان رساندن به این زیستن است ، چو این خوی لطیفم به آسمان می رود ، یا این کار نیکم نزدِ خدا، و فرشتگانِ آسمانی می رقصند آنجا، ولیکن افسوس این خودِ مهجورم هنوز اینجاست ، آه؛ای جانِ من، ای زنجیر شده ی زمینِ دلفریب، ای محتاجِ آسمانِ سپید ، ای از کهکشانهای آبی و ارغوانی دور، سرشار از جذبه ی تنهایی باش، و لبریز از شورِ امّید، و دلشاد از غمِ عشق ، و از بی نهایتِ عالم سرریز کن ، که آه، دنیا دیگر در تب و تاب نیست ، هم نوعان من خوابیده اند ، عمر هفتاد ساله آنها را فریفته است، بلعیده است . آه،اما این دلِ من از دستِ غم بیدار است ، و از هر چه گذران است در فریاد ، تاب آور علی ، که تو را از برای تاب آورده اند ، آه،هر چند تیر خورده قلبم ،و تیر می کشد مغزم، اما چه کنم که چاره نیست باید تا حدّ توان زیبا برقصم، ولیکن به کدامین توان ،برای کدام ابدیّت ،می توان تا به ابد رقصید ؟ آری آمده ام ،اینجایم، مرا به این گیجستان ،غریب انداخته اند ، چه بسا مرا با آن در انداخته اند ، آه،نمی دانم آنکه با من چنین شوخی بِکرد چرا شرم نکرد ؟ آه،آسمان لاجوردی ،رنگین کمانی شو ، آه،ای دریای سرخِ خیالِ من ، نیلگون شو ، که دیگر این دلِ تنهای من ،بی هیچ امید ، هیچ نمی خواهد جز شاخه گلی از دوست ، که می آید سراغم از رَهی دور، تا بتاباند بر رُخم نور ، ومن دل خواهم باخت به قلبِ او خیلی زود. و زان پس خواهیم بود من و او تا فراسوی ابدیّت ، تا ماورای زمان ، تا آن سوی قیامت . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 0:3 AM توسط باران |
|
|
تو ميروی و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم. بی تو يک عمر فرصت برای گريستن دارم اما .... برای تماشای تو همين يک لحظه باقی است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 0:57 AM توسط باران |
|
|
تو دستاي تو جون مي گيره آرزوهاي من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 0:26 AM توسط باران |
|
|
در کنار ساحل دریا قدم میزدم به یاد تو ، موجها می آمدند به کنارم و میرفتند...
اما تو نبودی!
تو نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما به یاد تو در کنار دریا قدم میزدم... لحظه باریدن باران ، تنهای تنها در زیر قطره های باران قدم میزدم اما تو نبودی ! تو نبودی ولی باران بود ، باران یاد تو را در دلم زنده کرد ! شاید این یک آغاز بود ، آغاز دلتنگی ها ، شروع آرزوهای در کنار تو بودن ! لحظه غروب که رسید یاد تو در دلم غوغا به پا کرد و چشمهایم به یاد تو بارانی شد! کاش در کنارم بودی ، آن اشکها را تنها تو میتوانستی از روی گونه هایم پاک کنی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 10:21 AM توسط باران |
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم همین بود آخرین فرصت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت مریم های چشمم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی؟نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب بارانی ترک برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 7:40 PM توسط باران |
|
|
زيادي خوبي كردم
با رقيبم نشستي
خيال ميكردي هيچوقت
يه روزي بر ميگردي
يه روزي بر ميگردي
زيادي خوبي كردم
با رقيبم نشستي
دلم گرفته از تو يه روزي بر ميگردي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 6:47 PM توسط باران |
|
|
روبروم چشمای تو
مث اون ستاره كه تو آسمونه داره چشمك می زنه وسعت نگاه تو مث آسمونی كه رنگين كمونه اوج پرواز منه ای تو تنها آشيونه واسه مرغ دل من هوس كوچ شبونه واسه روح از دل تن بی تو تنها می مونم... بی تو تنها می مونم یه دم نرو امون بده از کدوم ستاره ای راهو به من نشون بده... اون صدای عاشقی كه هی می خونه تپش قلب منه نفس خسته تو مث اون دم مسيحا يه بهونه واسه پرواز منه ای تو خواب عاشقونه تو شب خسته من تو كه چشمات مهربونه با لب بسته من بی تو تنها می مونم... بی تو تنها می مونم یه دم نرو امون بده از کدوم ستاره ای راهو به من نشون بده... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 6:26 PM توسط باران |
|
"ساقی" كاش مي ديدم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را مي تاباني بال مژگان بلندت را مي خواباني آه وقتي كه تو چشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند، اي غنچه ي رنگين پرپر! پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست كاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 9:3 PM توسط باران |
|
![]() به دل می گم آخه عزیز عاشقی کدومه
اگه بازم عاشق بشی کار تو تمومه ببین تمام عاشقا زندگیشون سرابه تمام قصه های دل رنج و عذابه
حالا طفل دلم عاشقه ای وای از این دل من مرغ دل من غزل خون شده
شب تو سرما زیر بارون گاهی شاد و گاهی گریون مونده بی همزبون وای زیر این آسمون
رسوا پیشه این و اون وای از این دل من وای دل دیگه تنها شده ناله شیدا شده
حال دل من پریشون شده خدایا ......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 9:36 PM توسط باران |
|
انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش دارم!!! غمـــی است که رنجم می دهد، غمت را هـــم دوست دارم...
فقط در حد يک لبخند لبت رو قسمت من کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 8:35 PM توسط باران |
|
|
تو عزیز دلمی......
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست من که می دانم اجل ناخوانده و بیدادگر سر زده می آید و راه فراری نیست نیست پس چرا عاشق نباشم
* * *
فقط همیشه این بیتو یادمون باشه یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم
عشق فقط یه دونس اونم عشق خودمه دیوانه وار عاشقتم عزیز دلم کاش میدانستی که همه زندگی من هستی دوستت دارم.......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 فروردین1387ساعت 3:55 PM توسط باران |
|
|
غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بیرحمی آمد نزدیک گل ز سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید و گل صمیمانه به او گفت سلام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 10:41 PM توسط باران |
|
ترنم عشق
اونايي که عشق دوست دارن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 فروردین1387ساعت 7:37 PM توسط باران |
|
|
در پس پنجره کسی هست که مرا می خواند....
باران نم نمک می بارد....
که چه زیباست صدایش....چه طنینی دارد....
انتظارم به پایان آمد.
قاصدکم خوش خبر بود، بوی او را می داد....
....خبر از او آورد!!!....
خنده هایت که چه زیبا بود....
دست هایت که چه با محبت....
چه زود گذشت و نمی دانم چگونه گذشت....
ای کاش تنها می دانستم چه شد بر من، چه شد بر تو.
آه که چه بیهوده می اندیشیم.
....صبر پایان همه انتظارهاست!!!....
دل من دیگر سراغش را نمی گیرد.
دل من دیگر هوای او را در سر ندارد.
چه شده است بر من....نمی دانم؟....
من که سراپا عاشق بودم. من که با یاد او بر پا بودم....
....پس چه گذشته است بر من؟....
هنگامی که به چشمانش می نگرم
دیگر شوری در سینه ام احساس نمی کنم
دیگر آن احساس، درونم را گرم نمی کند.
نمی دانم؟ نمی دانم؟ چه گذشته است برمن....هرچه بود گذشت.
....و چه خوب.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 فروردین1387ساعت 11:20 AM توسط باران |
|
|
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را . يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست . يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ..... يادم باشد زندگي را دوست دارم . يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم . يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد . يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم. يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم . يادم باشد , يادم باشد ... ***** به همین سادگی..... با تشکر از سمانه کلوری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 10:47 PM توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهربانیت را دیده ام
نه در خواب .. که در آبی ترین لحظه های آبی بودنت و آمده ام که بمانم اگر ماندن را بخواهی ... از تو ابدیتی خواهم ساخت که عشق ، اول و آخرحادثه ی من و تو باشد و دل ، هدیه ای که همیشه در تصرف چشمانت خواهد بود !!!.. |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
رابطه جنسي سالم چگونه رابطه اي است؟ 10 خصوصیت زوج خوشبخت sms های جدید عشقولانه ها عشق آتشین |
|
RSS
|